من از افسون گل زرد بدم می آید..............
گفته بودی که تمام شب من گریه ی توست
من از این گریه ی شبگرد بدم می آید........
هر چه عشق است لگد مال خزان باید کرد.
من از این واژه ی نامرد بدم می آید...........
غمگین تر از همیشه... سلام.
خسته ام رفیق... دلتنگم... بی تابم... خنجر خورده ام...
باور کن بالهایم شکسته!
تو اگر میدانستی که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن...
از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی؟؟؟
میخواهم از این غربت مرگبار پر بگیرم اما اسیرم در دستان نا مهربانی که هرگز نخواهد فهمید چقدر از دوری چشمانش شکنجه میشوم... به آخر رسیده ام رفیق!
دیگر برایم دعا نکن... تنهایی ام را باور کرده ام... سرنوشت من معلوم است!
با چند شعر نیمه تمام و یک عشق بی سرانجام از اینجا میروم... دلگیر نشو رفیق...
دیگر تاب صبوری را ندارم. بگذار آسوده بمیرم...
بگذار آسوده بمیرم رفیق..............
