تبليغاتX
بي صداترين فرياد
عاقبت فکری به حال زار خواهم کرد. بعد.................

یک جهان را از خودم بیزار خواهم کرد.بعد..........

روبه روی آینه تردید را تف میکنم...........

لحظه های اهلی ام را هار خواهم کرد. بعد......

گوشه ای در دفتر شعر پریشان حالی ام.............

خاطرات مرده را تکرار خواهم کرد. بعد........................

می نشینم تا جهنم سهم چشمانم شود.....

آتش دیوانه را دیدار خواهم کرد. بعد........

در جواب طعنه های مرد و نامردان شهر..........

من سرم را آجر دیوار خواهم کرد. بعد........................

مطمئنا انتقام از ابرها خواهم گرفت.................................

آسمان را بر زمین آوار خواهم کرد. بعد......................................

سیب را از دست حوای دلم خواهم کشید.............

سر فدای وعده های مار خواهم کرد. بعد.......

پیش قاضی می برندم تا که سوگندم دهند...........

من گناه کرده را اقرار خواهم کرد. بعد...........................

حکم خواهند داد من مومن نمای کافرم........

من به ایمان خودم اصرار خواهم کرد. بعد..............

هر کجایی خواستند آن روز تبعیدم کنند....................

من گناه خویش را تکرار خواهم کرد. بعد....................................

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/04/30 و ساعت 21:45 |
دل من یه روز به دریا زد و رفت....

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت.....

پاشنه ی کفش فرارو  ور کشید......

آستین همت و بالا زد و  رفت...........

یه دفه بچه شد و تنگ  غروب.............

سنگ توی شیشه ی  فردا زد و رفت.......

دفتر گذشته ها رو پاره کرد......................

نامه  ی فرداها  رو تا زد  و رفت..................

حیوونی تازگی آدم شده بود.........................

به سرش هوای حوا زد و رفت........................

زنده ها خیلی براش کهنه بودن......

خودشو   تو  مرده ها جا زد و رفت.......

هوای تازه دلش میخواست  ولی..........

آخرش توی غبارا زد و رفت.....................

دنبال کلید خوشبختی می گشت.................

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت.......................

من دری که با کلید آن تو را شناختم هرگز نخواهم بست! حتی اگر تمام عاقلان دنیا مرا به جرم راندن عقل از پنجره ی  تفکر  پای میز محاکمه ببرند به جرات میگویم خیلی پر رنگ تر  از  دوست داشتن تو دوستت دارم..... اما نه مثل قدیم!!!.... اگه جنگل داره میسوزه هنوز... اگه بارون هنوزم رو تنمه چترتو بردار و از اینجا برو.... این روزا وقت زمین خوردنمه!!!

دوستای مهربونم سلام..... آسمون چشمام خیلی وقته بارونیه.... به خدا حال خودمو هم ندارم. تنها جایی که می یام همین جاست!.دارم نفس کم می یارم تو این روزای لعنتی!!! خیلی دوستتون دارم بازمثل همیشه محتاج دعاهای سرخ و نابتونم.... من از تبار غربتم از آرزوهای محال!!! یا علی..........

 

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/04/24 و ساعت 21:29 |


Powered By
BLOGFA.COM