از چشات نخونه قصه ی غمو... علت لرزش دست سرد تو......!
خیلی سخته زندگیت فنا بشه...واسه دیدن یه لبخند رو لباش
واسه گفتن از امید و آرزو.......... تو سیاهی غم انگیز شباش!
من نیومدم بگم عاشقتم... چون از این حرفا پره گوش همه....
اشتباهه که میگن گریه ی زن روی زخمای تنش یه مرهمه....
من نیومدم بگم تو هم بیا.... مثل قصه ها بریم از این دیار.......
یا که خیلی مهربون یه مدتی... واسه من ادای عشقو در بیار!
تو میخوای برنده باشی میدونم به همه میگم ببازن جلو پات!
هر چی اسفنده به آتیش میکشم تا که چشمت نزنن بشن فدات
تو میخوای پرنده باشی میدونم یه نفس هوای خوشبختی میخوای
خودم آسمون هفتمت میشم تو فقط بگو بگو باهام می یای...
سلام........
خیلی دلم براتون تنگ شده بود... کنکور هر چی که بود تموم شد....... فقط خدا کنه قبول بشم...
خیلی خسته ام....
از زندگی از این همه تکرار خسته ام...
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام.
از او که گفت یار تو هستم ـولی نبود...
از خود که بی شکیبم وبی یارخسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید...
از حال من مپرس که بسیار خسته ام.!
سر در گم شدم... نمیدونم چم شده؟... فقط میدونم از این همه دلتنگی دارم به مرز جنون می رسم... دوستای مهربونم خیلی برام دعا کنید... شاید خدا نگاهی به ما بندازه...! حال نوشتن ندارم. همتون رو دوست دارم. یا علی...
من از تبار غربتم... از آرزوهای محال...........

