تبليغاتX
بي صداترين فرياد
دارم به سر هوای یاران رفته را....

                    یاری کن ای اجل که به یاران رسانی ام....

همزبونای مهربونم سلام.... یه سلام از انتهای این دل شکسته به تک تک دوستای خوبی که دارن این نوشته رو میخونن. دلم برات تنگ شده بود رفیق... اما نمیتونستم بیام. میدونی چرا؟ چون....

آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ....

                    در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد.......

۲۶ اسفند قرار بود به مناسبت ۲۰ ساله شدنم جشن تولد بگیرم. اما نشد. خدا نخواست. گلچین کرد و برد. علی و فاطمه. پسر عمو و دختر عموی نازنین من با یه تصادف پر کشیدن و من موندم و من. بدون آشنایی در این سرزمین. چه ساده با گفتن غم آخرت باشه خون غیرتم رو به جوش می یارن... آخه غم از این بزرگتر؟ داغ از این سنگین تر؟ شکستم رفیق. کمرم شکست! حالا ۱۰۳ روزه که غنچه های نشکفته ی من زیر خاکن.وقتی دلم براشون تنگ میشه صداشون میزنم اما نیستن... هر چی هست درده. غمه. ماتمه. منم میخوام برم رفیق. خسته شدم. دعا کن منم پر بکشم. شاید آروم بشم با مرگ.... دعام کن رفیق...

تلخ و شیرین جهان چیزی به جز یک خواب نیست!

       مرگ پایان می دهد یک روز این کابوس را...............

دوستای خوبم همیشه به یادتونم. دست همه ی اونایی که فراموشم نکردن و تنهام نذاشتن رو از راه دور می بوسم. تا سلامی دوباره... یا علی........

+ نوشته شده توسط ترانه در 88/04/08 و ساعت 17:2 |
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت...

       راهی به جز گریز برایم نمانده بود......

             این عشق آتشین پر از درد بی امید....

                      در وادی گناه و جنونم کشانده بود......

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را....

       با اشکهای دیده ز لب شست و شو دهم...

           رفتم که نا تمام بمانم در این سرود...........

                    رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم........

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

      در لا به لای دامن شبرنگ زندگی............

            رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان.....

                    فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی....

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز...

      دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر...

            میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم!

                  مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر....

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

      در دامن سکوت به تلخی گریستم..........

           نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها.......

                   دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم...........

(امشب از خواب خوش گریزانم... که خیال تو خوش تر از خواب است....) دوستای خوبم سلام. بازم فرصتی دست داد تا بیام و واسه دل خسته ی خودم بنویسم. امشب آسمونم مثل من دلش گرفته و داره بی وقفه می باره! نمیدونم چرا وقتی بارون می یاد اشکام بی دلیل سرازیر میشه... فردا شب دوباره راهی غربت میشم و من میمونم و تنهاییام! اونجا دیگه کسی نیست که بخوام براش حرف بزنم و به دلتنگیام گوش کنه... ببین رفیق! ببین سرنوشتم به کجا رسیده... ببین چقدر عوض شدم! این روزا تو خودم جا موندم. انگار دیگه هیچ آرزویی ندارم! آخه میدونی (روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت.....) دنبال خودم میگردم اما... انگار هیچی ازم باقی نمونده! جز یه وجود خسته! برام دعا کن شاید خدای آسمون به ندای دل مهربونت گوش کرد و نجاتم داد... خسته ام رفیق. تنهام نذار. من از تبار غربتم...

من از تبار غربتم... یه عاشق فلک زده...

      با گفتن دوستت دارم یکی به من کلک زده...

 

                                                     

 

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/08/05 و ساعت 23:53 |
کسی که بهتر از خودم نشونیامو بلده....

بهش بگین دارم میرم خاطره هامو پس بده......

میخوام بدون دغدغه از توی شهرتون برم.................

جاده اگه امون بده من واسه رفتن حاضرم....................

از آدمایی مثل من روی زمین خیلی پره....

دونه به دونه کم بشه به هیشکی بر نمی خوره....

می خوام رو کل زندگی یه خط ممتد بکشم.............

نوبت پرواز منه منم می خوام قد بکشم....

خونه به دوش یه قفس خستگیاش توی تنه....

زنی که داره جون می ده درست خود خود منه...................

دوستای مهربونم سلام.... سلام و خداحافظ برای یه مدت طولانی... با کمک خدای مهربون دانشگاه قبول شدم و باید از جمع صمیمی تون خدافظی کنم و برم جایی که دست تقدیر برام رقم زده.... نمیدونم سرنوشتم به کجا می رسه؟! فقط میدونم باید برم تا جایی که به سمت خدای هفت آسمون پرواز کنم و از همه چیز خلاص بشم... الان که دارم آخرین نوشته رو از خودم به جا میذارم بغضم گرفته!!! آخه خیلی بهتون عادت کرده بودم تو همین مدت کوتاه دوستای خوبی پیدا کردم که حالا مجبورم ازشون جدا شم! خیلی دلم براتون تنگ میشه هیچوقت فراموشتون نمیکنم ولی بازم مثل همیشه محتاج دعاهای قشنگتونم... اگه عمری باشه بازم می یام چون طاقت دوری ندارم... همتون رو دوست دارم...

می خوام بدون دغدغه از توی شهرتون برم....

جاده اگه امون بده من واسه رفتن حاضرم..........

من از تبار غربتم از آرزوهای محال.... یا علی...............................

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/06/16 و ساعت 1:35 |
براي چي گريه كنم؟ براي اونكه رفته؟....

يه خورده ناراحت مي شم اونم فقط يه هفته....

خيال مي كرد اگه بره من خودمو مي بازم.............

بعد دو روز با گل  مي ياد  بالا سر جنازه م....................

خيال مي كرد اگه بره من يه شبه پير مي شم....................

يا اينكه از زندگي بدون اون سير مي شم.......

براي چي گريه كنم؟ دنيا مگه چي داره؟............

خيال بكن دنيا داره سر به سرت مي ذاره................

دنيا همش سه چار روزه تازه اونم مي گذره..................

يه روز اگه شادي باشه يه روز با  غم مي گذره.........................

رفته ولي شكر خدا زندگيمون مي گذره......

با اون گذشته بود حالا بدون اون مي گذره...........

نمي دونست اگه بره هيچي عوض نمي شه................

تو اين زمونه هر كسي دنبال زندگيشه.......

براي چي گريه كنم؟ براي اونكه رفته؟.............

يه خورده ناراحت مي شم نهايتش دو هفته..............................

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/05/20 و ساعت 1:42 |
عاقبت فکری به حال زار خواهم کرد. بعد.................

یک جهان را از خودم بیزار خواهم کرد.بعد..........

روبه روی آینه تردید را تف میکنم...........

لحظه های اهلی ام را هار خواهم کرد. بعد......

گوشه ای در دفتر شعر پریشان حالی ام.............

خاطرات مرده را تکرار خواهم کرد. بعد........................

می نشینم تا جهنم سهم چشمانم شود.....

آتش دیوانه را دیدار خواهم کرد. بعد........

در جواب طعنه های مرد و نامردان شهر..........

من سرم را آجر دیوار خواهم کرد. بعد........................

مطمئنا انتقام از ابرها خواهم گرفت.................................

آسمان را بر زمین آوار خواهم کرد. بعد......................................

سیب را از دست حوای دلم خواهم کشید.............

سر فدای وعده های مار خواهم کرد. بعد.......

پیش قاضی می برندم تا که سوگندم دهند...........

من گناه کرده را اقرار خواهم کرد. بعد...........................

حکم خواهند داد من مومن نمای کافرم........

من به ایمان خودم اصرار خواهم کرد. بعد..............

هر کجایی خواستند آن روز تبعیدم کنند....................

من گناه خویش را تکرار خواهم کرد. بعد....................................

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/04/30 و ساعت 21:45 |
دل من یه روز به دریا زد و رفت....

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت.....

پاشنه ی کفش فرارو  ور کشید......

آستین همت و بالا زد و  رفت...........

یه دفه بچه شد و تنگ  غروب.............

سنگ توی شیشه ی  فردا زد و رفت.......

دفتر گذشته ها رو پاره کرد......................

نامه  ی فرداها  رو تا زد  و رفت..................

حیوونی تازگی آدم شده بود.........................

به سرش هوای حوا زد و رفت........................

زنده ها خیلی براش کهنه بودن......

خودشو   تو  مرده ها جا زد و رفت.......

هوای تازه دلش میخواست  ولی..........

آخرش توی غبارا زد و رفت.....................

دنبال کلید خوشبختی می گشت.................

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت.......................

من دری که با کلید آن تو را شناختم هرگز نخواهم بست! حتی اگر تمام عاقلان دنیا مرا به جرم راندن عقل از پنجره ی  تفکر  پای میز محاکمه ببرند به جرات میگویم خیلی پر رنگ تر  از  دوست داشتن تو دوستت دارم..... اما نه مثل قدیم!!!.... اگه جنگل داره میسوزه هنوز... اگه بارون هنوزم رو تنمه چترتو بردار و از اینجا برو.... این روزا وقت زمین خوردنمه!!!

دوستای مهربونم سلام..... آسمون چشمام خیلی وقته بارونیه.... به خدا حال خودمو هم ندارم. تنها جایی که می یام همین جاست!.دارم نفس کم می یارم تو این روزای لعنتی!!! خیلی دوستتون دارم بازمثل همیشه محتاج دعاهای سرخ و نابتونم.... من از تبار غربتم از آرزوهای محال!!! یا علی..........

 

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/04/24 و ساعت 21:29 |
خبر  به دورترین  نقطه ی  جهان برسد.....

نخواست او به من خسته بی گمان برسد!

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد!

چه میکنی؟ اگر او را که خواسته ای یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد.......

رها  کنی  برود  از  دلت جدا  باشد

به آنکه دوست ترش  داشته به آن برسد!

رها کنی بروند  و  دو تا پرنده  شوند

خبر  به  دورترین نقطه ی  جهان برسد...

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد!

خدا کند که ... نه نفرین نمیکنم... نکند

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد....

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد......

دوستای مهربونم سلام.... نمی دونم چرا حتی حال آپ کردن ندارم... خسته ام... خسته تر از همیشه........ اومدم تا ازتون بخوام برام دعا کنید! بدجوری زیر آوار کاخ آرزوها موندم. به حرمت دوستیمون برام دعا کنید... بیشتر از این تاب صبوری ندارم خسته ام رفیق! بی تابم! دلتنگم!... 

همتون رو دوست دارم. یا علی...

من از تبار غربتم از آرزوهای محال!...                                                                

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/04/15 و ساعت 23:35 |
خیلی سخته عاشق کسی بشی اما اون حتی ندونه درد تو...

از چشات نخونه قصه ی غمو... علت لرزش دست سرد تو......!

خیلی سخته زندگیت فنا بشه...واسه دیدن یه لبخند رو لباش

واسه گفتن از امید و آرزو.......... تو سیاهی غم انگیز شباش!

من نیومدم بگم عاشقتم... چون از این حرفا پره گوش همه....

اشتباهه که میگن گریه ی زن روی زخمای تنش یه مرهمه....

من نیومدم بگم تو هم بیا.... مثل قصه ها بریم از این دیار.......

یا که خیلی مهربون یه مدتی... واسه من ادای عشقو در بیار!

تو میخوای برنده باشی میدونم به همه میگم ببازن  جلو پات!

هر چی اسفنده به آتیش  میکشم تا که چشمت نزنن بشن فدات

تو میخوای پرنده باشی میدونم یه نفس هوای خوشبختی میخوای

خودم  آسمون هفتمت  میشم تو فقط  بگو  بگو  باهام  می یای...

سلام........

خیلی دلم براتون تنگ شده بود... کنکور هر چی که بود تموم شد....... فقط خدا کنه قبول بشم...

خیلی خسته ام....

از زندگی  از  این همه تکرار خسته ام...

از های و هوی  کوچه و  بازار خسته ام.

از او که گفت  یار تو هستم ـولی نبود...

از خود که بی شکیبم وبی یارخسته ام

تنها و  دل گرفته  و  بیزار  و  بی امید...

از حال من مپرس که بسیار خسته ام.!

سر در گم شدم... نمیدونم چم شده؟... فقط میدونم از این همه دلتنگی دارم به مرز جنون می رسم...  دوستای مهربونم خیلی برام دعا کنید...  شاید خدا  نگاهی به ما بندازه...! حال نوشتن ندارم. همتون رو دوست دارم. یا علی...

من از تبار غربتم... از آرزوهای محال...........

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/04/10 و ساعت 0:54 |
یک  درخت  پیرم  و سهم تبرها  می شوم...

مرده ام...   دارم  خوراک  جانورها می شوم

بی خیال از  رنج  فریادم  تردد  می کنند......

باعث  لبخند   تلخ  رهگذرها  می شوم.......

با   زبان  لال خود  حس میکنم این  روزها...

همنشین و همکلام  کور و کرها می شوم

عاقبت یک روز با  طرز  عجیب  و  تازه ای...

می کشم خود را و سرفصل خبرها می شوم!

بخوان به معراج آغوشت مرا.....

که سرزمین این کولی از مرز نفسهای تو آغاز می شود........

دوستای همیشه مهربونم سلام.

شنبه صبح کنکور دارم و حس می کنم قبول نمیشم... ازتون میخوام با دلای پاکتون برام دعا کنید.... از همتون ممنونم.

بعد از کنکور دوباره برمیگردم... دلم براتون تنگ میشه. یا علی...

من از تبار غربتم... از آرزوهای محال......

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/04/06 و ساعت 23:19 |
گاه از این مردم بی درد بدم می آید...........

من از افسون گل زرد بدم می آید..............

گفته بودی که تمام شب من گریه ی توست

من از این گریه ی شبگرد بدم می آید........

هر چه عشق است لگد مال خزان باید کرد.

من از این واژه ی نامرد بدم می آید...........

غمگین تر از همیشه... سلام.

خسته ام رفیق... دلتنگم... بی تابم... خنجر خورده ام...

باور کن بالهایم شکسته!

تو اگر میدانستی که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن...

از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی؟؟؟

میخواهم از این غربت مرگبار پر بگیرم اما اسیرم در دستان نا مهربانی که هرگز نخواهد فهمید چقدر از دوری چشمانش شکنجه میشوم... به آخر رسیده ام رفیق!

دیگر برایم دعا نکن... تنهایی ام را باور کرده ام... سرنوشت من معلوم است!

با چند شعر نیمه تمام و یک عشق بی سرانجام از اینجا میروم... دلگیر نشو رفیق...

دیگر تاب صبوری را ندارم. بگذار آسوده بمیرم...

بگذار آسوده بمیرم رفیق..............

+ نوشته شده توسط ترانه در 87/04/04 و ساعت 1:11 |


Powered By
BLOGFA.COM